همیشه

لاف عشق

بیان دیدگاه »

در راستای بحث سیب‌زمینی و خاتمی و اینا، از هندوونه می‌خوام بگم. این روزهای مریضی من رو به هندوونه‌های نوبر بسته بودند که بوش از آشپرخانه تا به اتاق می‌رسید. همین! گفتم کمی دلتون بسوزه.

این عکس رو هم  خیلی وقت پیش گرفته بودم و دنبال بهونه برای فرستادنش می‌گشتم.

 dsc01326

Written by محمّد

مارس 16, 2009 at 12:30 ب.ظ

ارسال شده در خاتمی, روزنوشت, شاکی

آقای خاتمی نکنید!

بیان دیدگاه »

با تمام حرف‌های آقای قاضیان موافقم. خاتمی اشتباه کرد که آمد، اما با کنار کشیدن بزرگترین اشتباه و بزرگترین خیانتی را که می‌توانست، ‌در حق این مردم و کشور انجام خواهد داد.

آقایان خاتمی دست بالا را شما دارید، ولی مرعوب شده‌اید. آقای خاتمی، هرچقدر اطرافیان شما منفور باشند، در هر انتخاباتی که شخص شما حضور داشته باشید، رای اول خواهید بود.

آقای خاتمی فکر می‌کنید این‌ها به کس دیگری اجازه کار خواهند داد که می‌خواهید به نفع مردم کنار بکشید؟ 4سال حاکمیت یک دست خلاف این را به شما اثبات نکرد؟

آقای خاتمی شما دارید روی اصول دموکراسی پا می‌گذارید، شما به اصرار،‌ دعوت و حمایت مردم به صحنه آمدید و پذیرفتید، اما حالا می‌خواهید مستبدانه تصمیم بگیرید و بدون پرسش از ما و توجه به حامیانتان، انصراف که نه، به نفع دیگری کنار بکشید(دیگه بدتر!).

آقای خاتمی شک ندارم در صورت انصراف، خیلی کمتر از نیم طرفداران شما به آقای موسوی رای خواهند داد، نکنید این کار را آقای خاتمی!

مطالعات جامعه‌شناسی در این دوران حکایت از رای جامعه به اشخاص حاشیه‌ای دارد، اما جامعه‌شناسان یک اصل را هم قبول دارند، محبوبیت!در دوره قبل هیچ کسی محبوبیت نداشت، و این دوره با کنار کشیدن شما هم، نامزد دیگری محبوبیت ندارد. با این اوصاف از همین الآن باید به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفت.

آقای خاتمی اجازه دهید 50 سال دیگر بتوانیم، بدون شرم به فرزندانمان بگوییم که دوستت داشتیم.

پ.ن: آقای خاتمی بمانید، همراه آقای موسوی بمانید، آقای خاتمی بازی کنید، اشکال ندارد، رو بازی کنید. اجازه دهید ایشون رای احمدی‌نژاد را بشکند و احتمال پیروزی شما در دور اول را بیشتر کند.

پ.ن: شرمنده از این یادداشت احساسی. روزی که این یادداشت رو نوشتم بعضی از مسائل به ذهنم نرسیده بود و راهبردی رو داشتم که خاتمی بعد از انصراف در پیش گرفت، اما با خاتمی.

در این مورد که خاتمی ناخواسته خیانت کرده یا نه، تاریخ قضاوت خواهد کرد. من اشتباه کردم.

Written by محمّد

مارس 16, 2009 at 1:28 ق.ظ

من، الی‌.

بیان دیدگاه »

1- الی رو دیدم. جشنواره فیلم شهر. به قول سخنران تحت غیرانسانی‌ترین شرایط ورود به سینما. سالنی پر از تماشاچی نشسته روی صندلی و زمین، سالن یک سینما فلسطین. سالنی پر از مشتاق و مسئول. که از ازدحام جمعیت، صدای پچ‌پچ و گریه نوزادانِ احتمالاً مسئولین، تمرکزی روی فیلم نداشتم.

الی به حق کارگردانی کم نظیری داشت. اما بعد از دیدن فیلم، هیجان خیلی از سینما دوستان رو نداشتم، چرا؟،‌ شاید چون الی داستان تازه‌ای برای من نداشت. الی داستان هرروزه من بود. داستانی که فقط به طبقه متوسط شهری محدود نمی‌شه، داستان قضاوت، بی‌شرمی، سکوت. جرات به خرج می‌دم و می‌گم داستان معصومیت. داستانی که از همه شخصیت‌هاش خسته شدم، از تو الی.

حامد می‌گه، شاید اگر الی بود کمک می‌کرد چرخ‌های ماشین اونطور تو ماسه‌ها گیر نمی‌کرد. الی، شک ندارم کمک می‌کردی،‌ اما بعدش چی؟ چه کنیم الی؟

الی جای دوری نیست، اطرافمون الی کم نیست.

2- کشش ذهنی ندارم که کی، اما گفته بود گاهی هم یک جمله خوب:

بودن را تاجایی که هستی، شدن را تا جایی که می‌توانی صرف کن.

Written by محمّد

مارس 9, 2009 at 12:03 ق.ظ

آقای ضرغامی،‌ تقدیم به شما

بیان دیدگاه »

امروز در خبرها اومده بود که‌ در ارومیه به احمدی‌نژاد کفش پرتاب شده. آقای ضرغامی این حرکت، نتیجه تبلیغات و حمایت سازمان تحت مدیریت شما از خبرنگار نادان عراقی هست. واضح بود که با حمایت و تبلیغ این کار،‌ دیگر کسی در امان نخواهد بود، بالاخره هر مقامی مخالف اعصاب‌داغون داره. به نظرم وقتشه از خبرنگارایی که مسابقه پرتاب کفش راه انداخته بودند تقدیر کنید.
مطلب طنزی داشتم که جرات انتشارش رو ندارم، ولی واقعاً شانس آوردیم خبرنگاری عراقی به نشانه اعتراض، شلوارش رو پایین نکشید.

Written by محمّد

مارس 7, 2009 at 3:18 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت

بیان دیدگاه »

1. مصاحبه آقای بادامچیان به قول زیتون ما رو یاد مرحوم گل‌آقا می‌ا‌ندازه، اما حیف که نمی‌شه جایزه طنز برتر سال رو تقدیمشون کرد … به این آقا نمی‌شه حرفی زد، فقط می‌شه گفت،‌ از دل سلامت می‌کنم!

2. آقای مخابرات اظهار کرده‌اند به زودی تمام کشور به زیر چتر اینترنت بی‌سیم خواهد رفت. OHHHH MY GOD. قربان تو آقای مخابرات! اینترنت بی‌سیم نخواستیم، تو وضعیت دسترسی ADSL رو سامان ببخش. به وضع خدمات ADSL در مرکز سلمان فارسی(سعادت آباد) سروسامانی بده. احتمالاً ADSL این مرکز دست همون مافیای تو جیب رئیس جمهوره. فقط دو شرکت این خدمات رو ارائه می‌دن. یکی فقط سرعت بالای 256k،‌که قیمتی حدود 40 هزار تومان خواهد داشت و دیگری که خون‌بهای تمام اجداد نداشته‌اش رو از ما طلب داره. یک ماه اشتراک ADSL با سرعت 64k، ناقابل، ‌35 هزار تومان.

3. اوف! دیگه از خوندن این همه پست و مقاله و یادداشت درباره انتخابات خسته شدم. وبلاگستان فارسی دیگه شورش رو درآورد. نمی‌دونم چرا همه استدلال‌ها و نتایج یه جورایی به نفع خاتمی هست. انگار نه انگار شیخی و شهرداری آمده‌اند، انگار نه انگار ثروتی خرج شده و فقط مانده خاتمی آقای احمدی‌نژاد رو کله پا کند.

دسته‌ای از تورنتو نشینان! هم که قدرت درک و فهم خود رو با اظهارات علمی و فنی در رابطه با ذخیره آب در تخلل خاک و تامین آب کشاورزی، آشامیدنی، برق و کنترل سیلاب با آن، به رخ جهانیان می‌کشند، هنوز نشون می‌دن مرغ یک پا داره و پای دومش هنوز جایی گیره.

4. من به حضور خاتمی تا پایان انتخابات شک دارم،‌ اما تا آخرین لحظه برای پیروزی تلاش خواهم کرد، اما اگر به نفع کسی کنار بکشه، چنان خواهد شد که تا آخر عمر نامش رو بدون پسوند نبرم. خاتمی این حق رو نداره. خاتمی حق نداره رای ما را در صندوق دیگری بخواهد یا فرض کند.

از اینکه خاتمی در این دوره در تشکیل ستاد انتخاباتی‌اش عقل بیشتری به خرج داده خوشحالم. امیدوارم در دولت آینده کمترین استفاده رو از بعضی مشارکتی‌ها و مجاهدین مثل م.ت و ب.ن داشته باشه( این‌جا کیهان، وبلاگ پیام ف.) تا اینان نظریات مترقی‌شان رو شب‌ها، فقط برای همون اهل منزل تعریف کنند.

5. نمی‌تونم نگم که حدیث بی‌قراری ماهان چیز دیگری‌ست. شاملو چند شعر رو منفجر کرده.

6. اینجا گفته یکی زحمت کشیده و سه قسمت مستند ایران و غرب، در یوتیوب گذاشته، اما کسانی که اینترنت خرسرعت و عشق آرشیو دارند از اینجا می‌تونند دانلودش کنند. من لینک‌ها رو چک نکردم.

Written by محمّد

مارس 2, 2009 at 11:30 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت, شاکی

خروشی بی‌خویش، از خراش حنجره‌ای خونین

بیان دیدگاه »

دیروز کنکور ارشد داشتم، اصلاً ‌نمی‌دونم چه کار کردم، اما می‌دونم خوب ندادم، سوالات بسیار سخت بود، سال گذشته میانگین نفر اول بالای 70 بود، امسال شک دارم به 50 هم برسه، همه می‌گفتن که کمتر از 50 درصد سوالات رو زدن. زبان من می‌شه گفت خوبه، در کنکور سراسری هم نزدیک 90 درصد زده بودم، اما این زبان!

دانشجو و شاگرد ضعیفی نیستم که بهونه بگیرم، وااقعاً‌ سخت بود و خستگی 7 ماه تلاش در جسم و روحم موند، کاری نه می‌شه کرد و نه می‌تونیم انجام بدیم، فقط می‌تونیم مثل پیر‌زن‌ها نفرین کنیم، کسایی که رو که هر بامبولی می‌خوان سر ما جوونا در می‌آرن. اگه اعتقادی دارید آقایون، بدونید که من از شما نخواهم گذشت. آره من پیرزنیم.

از الآن باید به فکر بورس‌هایی که در اروپا هست بیافتم، اما شانس ما، در دنیا رکود اقتصادی هست و بورس‌ها هم در رکود.

به این امید بودم که بعد از کنکور ارشد برای کنکور کارشناسی در دانشگاه آزاد اقدام می‌کنم و هردو رو با هم پیش ببرم، اما…

Written by محمّد

فوریه 12, 2009 at 1:37 ق.ظ

ارسال شده در شاکی

با آنتراکت سوختم!

with 2 comments

سینما جمهوری دچار آتش‌سوزی شد و سوخت و کافه آتتراکت را با خود برد. بدترین خبر در حس و حال بد و فشار سنگین روحی بد. لعنت به این دنیای بد.

آنتراکت، کافه لیلا حاتمی و علی‌ مصفا، آتنراکت، سینما جمهوری، سینمای لیلا حاتمی، طبقه دوم. میراث علی حاتمی، کافه‌ای با اثاث خانه علی حاتمی، همان کاسه، فنجان و صندلی خانه او.

آتنراکت دوست‌داشتنی‌ترین فضا رو در تمام کافه‌های تهران برای من داشت. قدرت توصیف ندارم. اون‌قدر ارزش داشت که فاصله زیاد تا خیابان جمهوری رو نادیده بگیرم و خودم رو در اونجا ببینم. اسم لیلا حاتمی برای من بس بود که این کافه رو دوست داشته باشم چه برسه به اینکه فضای آرام، موسیقی خوب، سرویس خوب، قیمت خوب و انسان‌های خوب و مشتری‌های خوب هم داشته باشه.

cafe-3-2

آنتراکت رفت ولی خاطره‌هاش زنده می‌مونن، افسوسم برای خاطره‌هایی هست که می‌شد ساخت. همین فردا می‌خواستیم بریم آنتراکت!

پ.ن:

1- خدایا باشه، به این تیر و تخته‌ها دیگه دل نمی‌بندیم، اصلاً دیگه به هیچی دل نمی‌بندیم تا دیگه نسوزیم، ولی تو هم داری همه خوب‌ها رو از ما می‌گیری.

2- بیچاره لیلا حاتمی، واقعاً بی‌چاره. اگه حال و روز ما اینه، اون در چه حاله.

3 – می‌گن باید سوخت و ساخت، هع!

4- یه سرچ توی اینترنت زدم، کافه آنتراکت، چقدر نظر، همه هم‌نظر. کسی این‌جا شعری گفته بود، یاد شعری افتادم که برام گفته بود، عزیزم:

دوباره من

دوباره تو

کافه آنتراکت

دوستی‌مان را انگار هم می‌زنی، حل می‌شوم.

5- موج راه افتاد، تئوری توطئه، امکانش رو رد نمی‌کنم اما…

6- بعضی‌ها خبرگزاری‌ها،‌ هه!، آنتراکت رو با کافه نادری مقایسه کردن و گفتن پاتوق روشنفکران شده بود، دیدید؟ ‌من هم روشنفکر شدم، حتی تو، حامد!

Written by محمّد

نوامبر 14, 2008 at 10:53 ب.ظ

ارسال شده در خبر, روزنوشت, سینما, شاکی

بیان دیدگاه »

راست می‌گی، اما از چپ می‌زنی.

 بیچاره من که تو رو می‌بخشم، یادم می‌ره و فکر می‌کنم راست می‌گی.

Written by محمّد

اکتبر 10, 2008 at 8:57 ب.ظ

ارسال شده در تراوشات

بیان دیدگاه »

صحنه‌ای از انزجار

A: حساب ما رو صاف کن.

A: نه، ولش، باقی‌ش مال خودت.

Written by محمّد

اکتبر 10, 2008 at 12:24 ق.ظ

ارسال شده در تراوشات

with one comment

اگر گناه‌کاری، مثل من، اگر پشیمانی، مثل من،‌ اگر شرم داری، مثل من

اگر به خدا ایمان داری، هنوز…

به درگاهش برو که اگر به پا نیفتی، به رحمانیت و رحمت بی‌وسعتش بی‌ایمانی.

Written by محمّد

سپتامبر 20, 2008 at 11:45 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت