همیشه

لاف عشق

Archive for the ‘کتاب’ Category

with one comment

وقتی می‌گویم آه؛ آهم تمام می‌شود. می‌گردم تا آه دیگری را از داخل سینه‌ام: جایی که همیشه آه‌هایی دارد، بردارم و به بیرون پرتاب کنم. آه‌های من اول فقط تا موی سرم بالا می‌رفت؛ تا جایی که قادر به دیدن آن هم نیستم. من، اما هر بار رفتنش را تصور می‌کردم، و می‌دیدم که دوباره سنگین می‌شد و با بادها می‌رفت. باز من از کف سینه‌ام آه دیگری را بر می‌داشتم و هوا می‌دادم. اما حالا، وقتی می‌گویم آه،‌ سینه‌ام سوراخ می‌شود و دیگر در آن آهی نمی‌ماند. به آخرین آهم که نگاه می‌کنم می‌بینم که او هم دارد تمام می‌شود.

رفیع جنید، ها، ص90

Written by محمّد

نوامبر 6, 2009 at 4:42 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت, شاکی, کتاب

without comments

1- گرچه اخبار انتخاباتی رو دنبال می‌کنم،‌اما تقریباً زده شدم. تو این روزهای انتخابات که هیجان حاکم بر شرایطه، از کتاب‌ها، از موسیقی دور شدم، به کتاب‌هام مراجعه کردم، ذهن زمستانی جهانبگلو، این جمله اول به چشمم می‌خوره ” اخلاق در جامعه سرنوشت‌ساز است نه سیاست”، حوصلم سر می‌ره می‌بندمش! به هرحال سبزته، به شدت.
2- فصل انبه هم رسید. بعضی‌ها این میوه رو به واسطه این که دفعه اول جذبشون نکرده، ازش خوششون نمی‌آمد، اما من توصیه می‌کنم دوباره امتحان کنن.
پیشنهاد من: پوست انبه را بکنید، در مخلوط کن با مقداری یخ (در حدی که سرد و تگریش کنه) مخلوط کنید، در روزهای گرم تابستان ازش لذت ببرید. معرکه‌ست. زیاد یخ اضافه نکنید تا لزجی آب انبه کم بشه.
3- مسئول سایت گفت کارتت بوی فارالتحصیلی می‌ده، بوی کارت دانشجویی‌مون هم در اومد.
4- چه زود همه ادعاها زنگ می‌بازن.
5- هی به خودت می‌گی یه بار دیگه، قانع می‌شی که یه بار دیگه، یه بار دیگه می‌شه و بعد به خودت می‌گی هرگز! و دوباره به خودت می‌گی یه بار دیگه…
اصلاً این حس رو دوست ندارم، اما خیلی سراغم می‌آد. برای من که دارم سعی می‌کنم به قول معروف آسان‌گیر(easygoing) باشم، سخته، دارم به این نتیجه می‌رسم که این تغییر رفتار رو کنار بزارم. مشخصه که خودم هم دوست دارم که یه بار دیگه، اما نمی‌شه. برای من بستن چشم‌ها و هرگز نهایی رو اعلام کردن همیشه آسون بوده. دوست دارم دیگه عذاب نکشم.
6- اینطور که بوش می‌آد باید بار و بساطم رو برای حداقل یک سال جمع کنم و از تهران برم. سخته، اما همیشه هم تو این فکر بودم که از تمام دوستان و آشنایان و حتی خانواده دور بشم. نمی‌دونم سرنوشت چه داستانی برای من داره، اما تو فکر ترک ایران هم هستم. چی پیش می‌آد؟

Written by محمّد

ژوئن 10, 2009 at 7:51 ب.ظ

ارسال شده در انتخابات, روزنوشت, شاکی, کتاب

with one comment

1-      از قدیم گفتن دست بالای دست بسیاره، یعنی از خونه به وردپرس دسترسی پیدا کردم.

2-      دیروز رفته بودم نمایشگاه کتاب، یا به قول مدیا کاشیگر دمپایی فروش. تشبیه بسیار ظریف و دقیقی هست.

چیزی که کاملاً مشهود بود،‌ خود انتشاراتی‌ها هم حال و حوصله نداشتند،‌کاملاً از بی‌نظمی‌شون نسبت به سال‌های قبل مشخص بود.یه چیز دیگه،‌ بعضی از این انتشاراتی‌های کتاب‌‌های ریالی خارجی،‌ کتاب‌های افست رو هم به قیمت اوریجینال می‌فروختند.

نکته آخر در مورد نمایشگاه هم نان استاپ اینگیلیش بود.

3-      اینجا در مورد رمان کافکا در ساحل چیزی نگفته بودم، به شدت پیشنهاد می‌کنم. تا حالا شنیده بودین کسی بگه از تیپ این رمان خوشم نیومد، یا این رمان تیپ من نیست، معادل همون که تو انگلیسی می‌گن:‌she is not my type!. این رمان دقیقاً تیپ من بود یعنی چند شب پشت سر هم باهاش خوابیدم.

Written by محمّد

می 14, 2009 at 12:32 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت, شاکی, وردپرس, کتاب

with 2 comments

1- بالاخره به وردپرس عزيزتر از جانم دسترسي پيدا كردم.

رفته بودم آلبوم « اه بازم بارون گرفت» م.ر شجريان رو بخرم كه چشمم به پوستر آلبوم جديد بنيامين افتاد، گفتم به جاي اينكه 3500 تومان ناقابل رو در شكم دل آواز هدر كنم اين آلبوم رو بخرم. يعني اصلاً دلم نيومد 3500 تومان به آلبومي با گرافيك چندش آوار بدم.

اگرچه با آلبوم قبلي بنيامين ارتباط برقرار نكرده بودم و كلاً من رو چه به موسيقي پاپ داخل، از اين اين آلبوم حسابي لذت بردم. مشخص بود تيم حرفه اي پشت كار بودند. گرافيك كار باز هم خوب نبود، نه به بدي آلبوم اه بازم…، اما طرح جلد افتضاح.

2- كتاب پرفروش كافه پيانو رو خوندم. به نظر من كتاب، داستان و تفكرات مسخره اي داشت. هنوز تصميم نگرفتم كه واژه مبتذل رو براش به كار ببرم يا نه. به نظر من اين كتاب هيچي نبود. فقط گفتم كه اعلام كرده باشم! در ضمن حال خواننده بد مي شه وقتي بالاي هر صفحه اسم كتاب و نويسنده به خوردش داده مي شه. آقايان و خانم هاي ناشر! كمي ملاحظه!

3- به سلامتي اخراجي هاي دو به فروش ميلياردي خودش داره ادامه مي ده. نكته اي به نظرم رسيد كه آقاي ده نمكي و مخالفان بايد به ياد داشته باشند تا زيادي مغرور نشن و يا زيادي گلو پاره نكنن.( هرچي مي كشيم از اين كلمه زياديه!) با مقايسه جوامع در حال توسعه مثل ايران و تركيه، به نكات شگفت انگيزي پي مي بريم، نكاتي كه نشون مي ده خيلي از وقايع ضرورتي هست در اين مسير، كه حالا نمي دونم واقعاً به سمت توسعه هست، يا فقط مسيري هست كه باشه. درست يك ماه قبل از اكران اخراجي هاي دو، فيلمي كمدي در تركيه ركورد فروش رو با اختلاف زيادي شكست. از قضا، اين فيلم هم نسخه دوم از سري فيلم هاش، اتفاقاً با سناريويي بسيار ضعيف تر، اتفاقاً با كارگردان جوان و مغروري هست. با اين تفاوت كه فيلم تركي، بدون ستاره، براساس لودگي ها و شوخي هاي زير شكم و داخل شكمي يك شخصيت(كاراكتر) به اين فروش دست پيدا كرده، كه به نظر من مهم نيست.

4- اونقدر كه سريع اين يادداشت رو نوشتم، تو عمرم سريع صحبت نكرده بودم.

- اه بازم بارون گرفت، كنايه اي هست به تمام كليشه ها، ماه، بارون، كوچه و… كه از حد تكرار گذشتن و به درجه ملال رسيدند، لطفاً كمي نوآوري!

Written by محمّد

می 2, 2009 at 9:44 ق.ظ

without comments

1. نوروز هم رسید. تعطیلات! این تعطیلات برای من بیشتر یه فرصته. فرصتی برای بلند کردن چند هندوانه با یک تعطیلات!

این تعطیلات باید‌ ریاضی یک، دو و معادلات را برای ارشد شروع کنم، سه تا پروژه درسی، دو تا پروژه غیر درسی انجام بدم. سه کتاب درسی رو مطالعه و مرور کنم. سه کتاب‌ از سلینجر رو هم باید بخونم، بعد باید به خودم هم خوش بگذرونم!

تعطیلات به همه خوش بگذره!

2. «ها» رو خوندید؟، قطعه‌های ادبی اثر رفیع جنید، از نشر نیکا. صفحه 15 میگه:

“آخرین روزهای سال خیلی سنگین می‌شود. خصوصاً وقتی که که تنها باشم. بدتر از همه زمانی که کسانی را داشته باشم و حتا خواسته باشم آن‌ها را فراموش کنم اما نتوانم. فراموشی از عدم می‌آید، ‌از جایی که هرگز آن را – تا وقتی زنده‌گیِ بودن خویشم – نخواهم شناخت. در تنهایی، ‌زمان به گونه دیگری می‌گذرد، طوری که می‌توانم قدم‌های مهیبش را بر وجود بودنِ خویش دریابم؛ سایه‌اش می‌افتد بر روی اکنونم. مانند وقتی که توده آب‌ها من را به درکاتِ خود ببرند. در تنها بودن، زمان هماره تنم را تاراج می‌کند.”

3. به کارنامه‌ی سال پیش که نگاه می‌کنم، وضع سینما رفتنم به هیچ وجه خوب نبوده! تنها دو فیلم، خون‌بازی و مستند فرش. و در جشنواره فجر هم شرکت نکردم. نسبت به سال قبل کاهش 600 درصدی داشتم. مشکل از من بوده یا از وضع سینما‌ی کشورِ گل و بلبل‌مان، ندانم!

Written by محمّد

مارس 18, 2008 at 2:18 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت, سینما, کتاب

ناطور دشت

with one comment

ناطور دشت, داستان سه روز از زندگی هولدن کالفیلد, شاگرد اخراجی دبیرستان پنسی, که از تمام حقه بازها و دنیای آن‌ها بدش می‌آید. کسی که بزرگوارانه می‌خواهد به هدفش برسد نه با فروتنی!

از این کتاب و داستانش خوشم آمد. ترجمه خوبی داشت و در عرض یک روز تمام شد. در لیست 1001 کتابی که قبل از مردن باید بخونم هم هست.

اینجا اطلاعات بیشتری هست.

پ.ن: من ترجمه آقای کریمی رو خوندم.

پ.ن2: متوجه نشدم طرح جلد ترجمه این کتاب چه ربطی به داستان و طرح اصلی جلد و حتی پوسترهای کتاب داشت؟

 

پ.ن3: برای دوستانی که از موتورهای جستجو به اینجا می رسند: شما می تونید از اینجا فایل صوتی این شاهکار رو دانلود کنید.

84c15308.jpg

rye5.jpgopeningcover.jpgcatchcov.jpg

Written by محمّد

فوریه 4, 2008 at 5:14 ب.ظ

ارسال شده در کتاب