Archive for the ‘لاف عشق’ Category
وقتی عاشقت بودم نفهمیدی. وقتی گفتم، نخندیدی. تو فالمون حسرت بود، جدایی بود، اینم نفهمیدی.
وقتی این سوال رو پرسید، یک آن از سرخوشی سرگرمی تازه بیدار شدم، انگار تا اون لحظه در کما بودم، از قبل هیچ یادم نیست، که چطور به اونجا رسیدم، به ابتذالی که همیشه برای فرار از اون به اندازه بهترین سالهای عمر هزینه داده بودم.
خوشحال که این داستان به پایان رسید و غمگین از سختی انتظار، به سعی خودم برای تظاهر به چیزی شبیه زندگی، در حال ادامه دادن هستم.
پرسید: “با رابطه پسر و دختر تا چه حد موافقی؟”
گفتم “تا حدی که شعورش رو داشته باشن”
حالا داشت از خودش سوال میپرسید.
قلب به قلب
بیدار شدم با تو، شب به سه نرسیده بود. ابر در چشمانم ایستاده بود، حسرت با ما نخوابیده بود.


