همیشه

لاف عشق

بایگانیِ دسته‌ی ‘داستان

با یک دیدگاه

بعد از بار دومی که فنجون چای خود به خود حرکت کرد، فکر کردم شاید قدرتی هست در این چشم‌ها. می‌خواستم این قدرت رو بیشتر و ارادی کنم. حالا دوست دارم امتحان کنم که می‌شه اون تیرآهن‌ها رو از روی تاور کرین بندازم روی خودم.

پ.ن: نشد. مثل همیشه.

نوشته شده توسط محمّد

اکتبر 29, 2009 در 1:27 ب.ظ

ارسال شده در تراوشات, داستان, روزنوشت