بایگانیِ دستهی ‘داستان’
بعد از بار دومی که فنجون چای خود به خود حرکت کرد، فکر کردم شاید قدرتی هست در این چشمها. میخواستم این قدرت رو بیشتر و ارادی کنم. حالا دوست دارم امتحان کنم که میشه اون تیرآهنها رو از روی تاور کرین بندازم روی خودم.
پ.ن: نشد. مثل همیشه.