همیشه،‌ گاهی،‌ هرگز

من از فروردین متنفرم

دیدگاهی بگذارید »

این هشت از یمن سیزده آن نحس‌تر بود…

سایه امید بر این بخت که می‌‌افتاد تحفه‌ی بهار از نو خار می‌کرد. کوزه‌ی سبزه‌ی نوروزی که خار بر آن و غرور در آن و چه خالی.

صدا که بلرزد مداد هم نمی‌نویسد…

نوشته شده توسط محمّد

فوریه 25, 2011 در 12:41 ب.ظ.

نوشته شده در روزنوشت, شاکی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.