تاریک شده، آرامشی نیست. برفی باریده. صدا را پیدا نکردی. آهنگی میگذاری، آزارت میدهد، انگار تو را میخورد، به زمین میزند، مستاصل روی دو زانو، در خود پیچیده با فریادی بیصدا. به سفیدی نگاه نمیکنی، شهر شلوغ است. میگویی «چرا اعصاب شنیدن این آهنگ رو ندارم؟» که آنی خالی میشوی… منتظر بوده کلام جاری شود… آهنگ منتظر قطرهای بوده برای آشتی. دوستان من بیرحم نیستند.