همیشه،‌ گاهی،‌ هرگز

دیدگاهی بگذارید »

تاریک شده، آرامشی نیست. برفی باریده. صدا را پیدا نکردی. آهنگی می‌گذاری، آزارت می‌دهد، انگار تو را می‌خورد، به زمین می‌زند، مستاصل روی دو زانو، در خود پیچیده با  فریادی بی‌صدا. به سفیدی نگاه نمی‌کنی، شهر شلوغ است. می‌گویی «چرا اعصاب شنیدن این آهنگ رو ندارم؟» که آنی خالی می‌شوی… منتظر بوده کلام جاری شود… آهنگ منتظر قطره‌ای بوده برای آشتی. دوستان من بی‌رحم نیستند.

نوشته شده توسط محمّد

ژانویه 11, 2011 در 6:42 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.