لاف عشق
with one comment
بعد از بار دومی که فنجون چای خود به خود حرکت کرد، فکر کردم شاید قدرتی هست در این چشمها. میخواستم این قدرت رو بیشتر و ارادی کنم. حالا دوست دارم امتحان کنم که میشه اون تیرآهنها رو از روی تاور کرین بندازم روی خودم.
پ.ن: نشد. مثل همیشه.
Written by محمّد
اکتبر 29, 2009 روی 1:27 ب.ظ
ارسال شده در تراوشات, داستان, روزنوشت
Subscribe to comments with RSS.
خدا را شکر که نشد (;
حامد
اکتبر 29, 2009 at 1:50 ب.ظ
نام
E-mail (will not be published)
وبنامه
مرا از دیدگاههای بعدی از طریق ایمیل باخبر کن.
خدا را شکر که نشد (;
حامد
اکتبر 29, 2009 at 1:50 ب.ظ