Archive for اکتبر 2009
بعد از بار دومی که فنجون چای خود به خود حرکت کرد، فکر کردم شاید قدرتی هست در این چشمها. میخواستم این قدرت رو بیشتر و ارادی کنم. حالا دوست دارم امتحان کنم که میشه اون تیرآهنها رو از روی تاور کرین بندازم روی خودم.
پ.ن: نشد. مثل همیشه.
وقتی این سوال رو پرسید، یک آن از سرخوشی سرگرمی تازه بیدار شدم، انگار تا اون لحظه در کما بودم، از قبل هیچ یادم نیست، که چطور به اونجا رسیدم، به ابتذالی که همیشه برای فرار از اون به اندازه بهترین سالهای عمر هزینه داده بودم.
خوشحال که این داستان به پایان رسید و غمگین از سختی انتظار، به سعی خودم برای تظاهر به چیزی شبیه زندگی، در حال ادامه دادن هستم.
پرسید: “با رابطه پسر و دختر تا چه حد موافقی؟”
گفتم “تا حدی که شعورش رو داشته باشن”
حالا داشت از خودش سوال میپرسید.