همیشه

لاف عشق

Archive for اکتبر 2009

with one comment

بعد از بار دومی که فنجون چای خود به خود حرکت کرد، فکر کردم شاید قدرتی هست در این چشم‌ها. می‌خواستم این قدرت رو بیشتر و ارادی کنم. حالا دوست دارم امتحان کنم که می‌شه اون تیرآهن‌ها رو از روی تاور کرین بندازم روی خودم.

پ.ن: نشد. مثل همیشه.

Written by محمّد

اکتبر 29, 2009 at 1:27 ب.ظ

ارسال شده در تراوشات, داستان, روزنوشت

without comments

وقتی این سوال رو پرسید، یک آن از سرخوشی سرگرمی تازه بیدار شدم، انگار تا اون لحظه در کما بودم، از قبل هیچ یادم نیست، که چطور به اون‌جا رسیدم،‌ به ابتذالی که همیشه برای فرار از اون به اندازه بهترین سال‌های عمر هزینه داده بودم.

خوشحال که این داستان به پایان رسید و غمگین از سختی انتظار، به سعی خودم برای تظاهر به چیزی شبیه زندگی،‌ در حال ادامه دادن هستم.

Written by محمّد

اکتبر 23, 2009 at 1:29 ق.ظ

ارسال شده در روزنوشت, لاف عشق

without comments

پرسید: “با رابطه پسر و دختر تا چه حد موافقی؟”

گفتم “تا حدی که شعورش رو داشته باشن”

حالا داشت از خودش سوال می‌پرسید.

Written by محمّد

اکتبر 22, 2009 at 12:22 ق.ظ

ارسال شده در جامعه, روزنوشت, لاف عشق