من، الی.
1- الی رو دیدم. جشنواره فیلم شهر. به قول سخنران تحت غیرانسانیترین شرایط ورود به سینما. سالنی پر از تماشاچی نشسته روی صندلی و زمین، سالن یک سینما فلسطین. سالنی پر از مشتاق و مسئول. که از ازدحام جمعیت، صدای پچپچ و گریه نوزادانِ احتمالاً مسئولین، تمرکزی روی فیلم نداشتم.
الی به حق کارگردانی کم نظیری داشت. اما بعد از دیدن فیلم، هیجان خیلی از سینما دوستان رو نداشتم، چرا؟، شاید چون الی داستان تازهای برای من نداشت. الی داستان هرروزه من بود. داستانی که فقط به طبقه متوسط شهری محدود نمیشه، داستان قضاوت، بیشرمی، سکوت. جرات به خرج میدم و میگم داستان معصومیت. داستانی که از همه شخصیتهاش خسته شدم، از تو الی.
حامد میگه، شاید اگر الی بود کمک میکرد چرخهای ماشین اونطور تو ماسهها گیر نمیکرد. الی، شک ندارم کمک میکردی، اما بعدش چی؟ چه کنیم الی؟
الی جای دوری نیست، اطرافمون الی کم نیست.
2- کشش ذهنی ندارم که کی، اما گفته بود گاهی هم یک جمله خوب:
بودن را تاجایی که هستی، شدن را تا جایی که میتوانی صرف کن.