همیشه

لاف عشق

ای گند بزنن!

بیان دیدگاه »

داستان اول. مدرسه‌ها تعطیل. دنبال خبری برای تعطیلی دانشگاه‌ها. خوندی و لی اشکال زیاد داری، دانشگاه‌ها تعطیل بوده و امکان رفع اشکال نه. هنوز خبر شادی‌آوری نیست. مجری خبر با تاکید می‌گه دانشگاه‌ها فردا تعطیل نیست. زنگ می‌زنی به دانشگاه، از روابط عمومی می‌پرسی امتحانات فردا آیا برقراره؟ آیا چونکه بعضی دانشجو‌ها نتونستن خودشونو به تهران بیان؟ میگه نه، آیا چیزی به ما اعلام نشده. صبح در انتظار خبر خوش کانال‌ها رو بالا پایین می‌کنی. نه. راه می‌افتی دانشگاه. جلو درب دانشگاه جلوتو می‌گیرن که کجا؟ می‌گی امتحان داری. می‌گه امتحانا لغو شده می‌تونی از امور رفاهی بپرسی. از همون‌جا به امور رفاهی زنگ می‌زنی که آخه کی کجا چرا؟ می‌گه به خاطره اونا و رو برد خوابگاه‌ها. آیا ما تهرانی‌ها … به همین سادگی. مهم‌ترین نکته اینکه سیزده هزار تومن برای آژانس پیاده شدم.
داستان دو. (+18) Sms می‌یاد که شرکت رسپینا، ایناهاش اینترنتاش. شماره ده‌تایی رو می‌زنی، می‌ری تو گوگل ریدر، و با صحنه تج.اوز روبه‌رو می‌شی.

2.jpg

Written by محمّد

ژانویه 10, 2008 روی 9:50 ق.ظ

ارسال شده در روزنوشت, شاکی

يك پاسخ برايش بگذاريد