همیشه،‌ گاهی،‌ هرگز

دیدگاهی بگذارید »

به سراغ من اگر می‌آیید، نیایید، برگردید…

نوشته شده توسط محمّد

ژوئیه 31, 2011 در 10:33 ب.ظ.

نوشته شده در روزنوشت, شاکی

می‌شه باز سر امتحان بهم برگه بده؟

با یک دیدگاه

دوست دارم « رها کن رئیس!» تکه کلامم بشه.

اون که می‌شناسید عاشقم بشه.

نشد:

سیگار پشت سیگار عامل مرگم بشه.

نوشته شده توسط محمّد

ژوئیه 15, 2011 در 1:18 ق.ظ.

دیدگاهی بگذارید »

ترجمه لغوی: نه زود بشکند، نه زود بشکاند.
ترجمه معنایی: نه زود برنجد، نه زود برنجاند.

نوشته شده توسط محمّد

مارس 31, 2011 در 12:22 ب.ظ.

نوشته شده در لاف عشق, پند, روزنوشت, شاکی

من از فروردین متنفرم

دیدگاهی بگذارید »

این هشت از یمن سیزده آن نحس‌تر بود…

سایه امید بر این بخت که می‌‌افتاد تحفه‌ی بهار از نو خار می‌کرد. کوزه‌ی سبزه‌ی نوروزی که خار بر آن و غرور در آن و چه خالی.

صدا که بلرزد مداد هم نمی‌نویسد…

نوشته شده توسط محمّد

فوریه 25, 2011 در 12:41 ب.ظ.

نوشته شده در روزنوشت, شاکی

با یک دیدگاه

دیگر هیچ آینه‌ای پاک نیست، که بخندی، چشمکی بزنی. با دیدنش حالت چندشی می‌گیرد، اما فردین فقط به یک جین جوراب خوش است. دیگر گرگی در همه نطفه‌ها جای پا دارد.

نوشته شده توسط محمّد

ژانویه 13, 2011 در 12:57 ق.ظ.

نوشته شده در جامعه, داستان, روزنوشت, شاکی

دیدگاهی بگذارید »

تاریک شده، آرامشی نیست. برفی باریده. صدا را پیدا نکردی. آهنگی می‌گذاری، آزارت می‌دهد، انگار تو را می‌خورد، به زمین می‌زند، مستاصل روی دو زانو، در خود پیچیده با  فریادی بی‌صدا. به سفیدی نگاه نمی‌کنی، شهر شلوغ است. می‌گویی “چرا اعصاب شنیدن این آهنگ رو ندارم؟” که آنی خالی می‌شوی… منتظر بوده کلام جاری شود… آهنگ منتظر قطره‌ای بوده برای آشتی. دوستان من بی‌رحم نیستند.

نوشته شده توسط محمّد

ژانویه 11, 2011 در 6:42 ب.ظ.

19 بار صدایت نکردم

دیدگاهی بگذارید »

زانو به بغل نکشیده از درد، باید افسانه‌ای می‌داشت دیشب. سفید و آرام. باید صدای آوای زنی شب را پر می‌کرد، زنی بلند گیسو، نشسته روی برف، نزدیک اما گم، دیده و نادیده. آوایی قرمز تیره، شاید ارغوانی، هجی ممتد یک حرف.

باید می‌رفتم تا در آن تصویر افسانه می‌شدم، که شاید بازگشتنی بود…

نوشته شده توسط محمّد

ژانویه 10, 2011 در 9:41 ب.ظ.

نوشته شده در روزنوشت

دیدگاهی بگذارید »

همیشه یه‌جور شروع می‌شه، جدایی شروع می‌شه و تموم می‌شه.

از دو تفر یکی ول می‌کنه و همیشه یکی خیلی بیشتر، بیشتر دوست داره.

فراموش می‌شه و می‌گذره و تلخی‌ ئه جایی پنهون می‌شه، اما یه روز برمی‌گرده و اون همین امروزه.

همه اینا به تو می‌ارزه، اما می‌گذره. من رو داغون می‌کنه و می‌گذره. عابر هم که ببینه لبخند می‌زنه و می‌گذره.

نوشته شده توسط محمّد

دسامبر 8, 2010 در 11:14 ق.ظ.

دیدگاهی بگذارید »

آن‌جا که آن‌ها هستند:

ایمیلی از یک دانشجو از کشوری، که حتی سرور پشتیبانی سایتت به خاطر تحریم‌ها  به او اجازه وارد شدن به سایت تو را نمی‌دهد، حاوی درخواست ارسال چند مقاله و کمی توضیحات در موردی به تو می‌رسد. کمی مشغله داری، بعد از 48 ساعت درخواست‌هایش را برآورده می‌کنی و توضحیات خیلی روشن و راهگشایی می‌دهی، به خاطر تاخیر هم عذر می‌خواهی.

همه این‌ها در شرایطی است که بیش از 50 مقاله I.S.I داری، کتاب‌هایت آن‌قدر مورد استقبال و راهبردی هستند که یونسکو هم مورد حمایت قرار می‌دهد، در دو کشور چندین مسئولیت داری و در دانشگاه هم مستمر تدریس  و راهنمائی می‌کنی.

 

این‌جا که ما هستیم:

-          اساتید لینک مقاله می‌فرستند که این رو پیدا کن به ما هم بده بابا!

-          به آقای دکتر جوانی که در هئیت‌علمی معتبرترین دانشگاه ایران دو سال است که عضویت دارد، ایمیلی می‌زنی و سوالی در مورد نرم‌افزاری که در تز اخد دکترایش توسعه داده سوالی می‌پرسی و اینکه چرا کار نمی‌کند؟ در جواب سوال یکی از دانشجو‌هایش را معرفی می‌کند، یعنی من وقت ندارم. “برنامه هم باید اجرا شود، نمی‌دانم!”.

-          به دانشجوی دکترایی که باید به پروسه انجام کاری مسلط باشد و ریاست بخش مربوطه را در یک پژوهشگاه معتبر عهده‌دار است ایمیل می‌زنی و این پروسه را می‌پرسی، جواب می‌آید که برای چه کاری نیاز داری به این پروسه؟ بعد از پاسخ جواب می‌آید که این داده‌ها ممکن است به کارت بیاد، از این روش هم می‌توانی استفاده کنی! و تو حرصی که نمی‌خوری از نگرفتن پاسخ و یاوه گویی!

 

این‌جایی‌ که ما هستیم حدیث هفته داشتیم در مورد زکات و علم، چیزهایی در این مایه‌!

نوشته شده توسط محمّد

اکتبر 21, 2010 در 11:44 ق.ظ.

نوشته شده در جامعه, روزنوشت, شاکی

با 4 دیدگاه

نسل ما جادوئی بوده، اما حسرت‌های زیادی داشته است. اسمش نسل جادوئی پرحسرت. حسرت طراوت، معنا و زندگی نسلی که بعد از چهل سال، ترانه‌هایش بر زبان داریم. نسلی که پسوند نوین به هرچه از زایش و هنر بود، داد.

“هنر انسان را نجات می‌دهد و زندگی را برای او تحمل‌پذیر می‌کند” تطبیقی برای جمله نیچه: هنرِ نسل گذشته ما را نجات داد و ادامه حیات را برای ما در زمان فقر اقتصادی و هنری و نبود فهم اجتماعی سال‌های انقلاب، جنگ و بعد از جنگ تحمل‌پذیر کرد. اما…

زندگی به معنای زنده بودن محصولی هم به نام هنر دارد، هنر محصول زندگی کردن. با این نگاه، مردم ما حداقل در طول دو دهه زندگی نکردند، مرده بودند و فقط نفس می‌کشیدند. این حرف منکر هنر هنرمندان در این سال‌ها نیست، نگاهی‌ست کلی به جامعه. نشانه‌های این حرف اقبال عمومی به هنر و زیبایی و تطبیق و مقایسه شرایط است. نشانه‌هایی که قبل از جنبش بدبین‌ها را هم قانع کرده بود و با جنبش سبز فرصت نمود بیشتری پیدا کرد و به خاطر عامل بسیار مهم همبستگی سرعت گرفت.

حسرتی نمانده، ما زندگی می‌کنیم…

نوشته شده توسط محمّد

اکتبر 16, 2010 در 1:57 ب.ظ.

نوشته شده در جنبش, روزنوشت

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.