وقتی میگویم آه؛ آهم تمام میشود. میگردم تا آه دیگری را از داخل سینهام: جایی که همیشه آههایی دارد، بردارم و به بیرون پرتاب کنم. آههای من اول فقط تا موی سرم بالا میرفت؛ تا جایی که قادر به دیدن آن هم نیستم. من، اما هر بار رفتنش را تصور میکردم، و میدیدم که دوباره سنگین میشد و با بادها میرفت. باز من از کف سینهام آه دیگری را بر میداشتم و هوا میدادم. اما حالا، وقتی میگویم آه، سینهام سوراخ میشود و دیگر در آن آهی نمیماند. به آخرین آهم که نگاه میکنم میبینم که او هم دارد تمام میشود.
رفیع جنید، ها، ص90
آبان، حادثه
ترانه آهنگ Uprising، از آلبوم جدید گروه MUSE، تقدیم به شما:
Uprising
Paranoia is in bloom,
The PR, transmissions will resume
They’ll try to, push drugs that keep us all dumbed down
And hope that, we will never see the truth around
Another promise, another seed
Another, packaged lie to keep us trapped in greed
And all the, green belts wrapped around our minds
And endless, red tape to keep the truth confined
They will not force us
They will stop degrading us
They will not control us
We will be victorious
Interchanging mind control
Come let the, revolution takes its toll
If you could, flick the switch and open your third eye
You’d see that, we should never be afraid to die
Rise up and take the power back
It’s time the, fat cats had a heart attack
They know that, their time’s coming to an end
We have to, unify and watch our flag ascend
بعد از بار دومی که فنجون چای خود به خود حرکت کرد، فکر کردم شاید قدرتی هست در این چشمها. میخواستم این قدرت رو بیشتر و ارادی کنم. حالا دوست دارم امتحان کنم که میشه اون تیرآهنها رو از روی تاور کرین بندازم روی خودم.
پ.ن: نشد. مثل همیشه.
وقتی این سوال رو پرسید، یک آن از سرخوشی سرگرمی تازه بیدار شدم، انگار تا اون لحظه در کما بودم، از قبل هیچ یادم نیست، که چطور به اونجا رسیدم، به ابتذالی که همیشه برای فرار از اون به اندازه بهترین سالهای عمر هزینه داده بودم.
خوشحال که این داستان به پایان رسید و غمگین از سختی انتظار، به سعی خودم برای تظاهر به چیزی شبیه زندگی، در حال ادامه دادن هستم.
پرسید: “با رابطه پسر و دختر تا چه حد موافقی؟”
گفتم “تا حدی که شعورش رو داشته باشن”
حالا داشت از خودش سوال میپرسید.
1- گرچه اخبار انتخاباتی رو دنبال میکنم،اما تقریباً زده شدم. تو این روزهای انتخابات که هیجان حاکم بر شرایطه، از کتابها، از موسیقی دور شدم، به کتابهام مراجعه کردم، ذهن زمستانی جهانبگلو، این جمله اول به چشمم میخوره ” اخلاق در جامعه سرنوشتساز است نه سیاست”، حوصلم سر میره میبندمش! به هرحال سبزته، به شدت.
2- فصل انبه هم رسید. بعضیها این میوه رو به واسطه این که دفعه اول جذبشون نکرده، ازش خوششون نمیآمد، اما من توصیه میکنم دوباره امتحان کنن.
پیشنهاد من: پوست انبه را بکنید، در مخلوط کن با مقداری یخ (در حدی که سرد و تگریش کنه) مخلوط کنید، در روزهای گرم تابستان ازش لذت ببرید. معرکهست. زیاد یخ اضافه نکنید تا لزجی آب انبه کم بشه.
3- مسئول سایت گفت کارتت بوی فارالتحصیلی میده، بوی کارت دانشجوییمون هم در اومد.
4- چه زود همه ادعاها زنگ میبازن.
5- هی به خودت میگی یه بار دیگه، قانع میشی که یه بار دیگه، یه بار دیگه میشه و بعد به خودت میگی هرگز! و دوباره به خودت میگی یه بار دیگه…
اصلاً این حس رو دوست ندارم، اما خیلی سراغم میآد. برای من که دارم سعی میکنم به قول معروف آسانگیر(easygoing) باشم، سخته، دارم به این نتیجه میرسم که این تغییر رفتار رو کنار بزارم. مشخصه که خودم هم دوست دارم که یه بار دیگه، اما نمیشه. برای من بستن چشمها و هرگز نهایی رو اعلام کردن همیشه آسون بوده. دوست دارم دیگه عذاب نکشم.
6- اینطور که بوش میآد باید بار و بساطم رو برای حداقل یک سال جمع کنم و از تهران برم. سخته، اما همیشه هم تو این فکر بودم که از تمام دوستان و آشنایان و حتی خانواده دور بشم. نمیدونم سرنوشت چه داستانی برای من داره، اما تو فکر ترک ایران هم هستم. چی پیش میآد؟
1- از قدیم گفتن دست بالای دست بسیاره، یعنی از خونه به وردپرس دسترسی پیدا کردم.
2- دیروز رفته بودم نمایشگاه کتاب، یا به قول مدیا کاشیگر دمپایی فروش. تشبیه بسیار ظریف و دقیقی هست.
چیزی که کاملاً مشهود بود، خود انتشاراتیها هم حال و حوصله نداشتند،کاملاً از بینظمیشون نسبت به سالهای قبل مشخص بود.یه چیز دیگه، بعضی از این انتشاراتیهای کتابهای ریالی خارجی، کتابهای افست رو هم به قیمت اوریجینال میفروختند.
نکته آخر در مورد نمایشگاه هم نان استاپ اینگیلیش بود.
3- اینجا در مورد رمان کافکا در ساحل چیزی نگفته بودم، به شدت پیشنهاد میکنم. تا حالا شنیده بودین کسی بگه از تیپ این رمان خوشم نیومد، یا این رمان تیپ من نیست، معادل همون که تو انگلیسی میگن:she is not my type!. این رمان دقیقاً تیپ من بود یعنی چند شب پشت سر هم باهاش خوابیدم.
1- بالاخره به وردپرس عزيزتر از جانم دسترسي پيدا كردم.
رفته بودم آلبوم « اه بازم بارون گرفت» م.ر شجريان رو بخرم كه چشمم به پوستر آلبوم جديد بنيامين افتاد، گفتم به جاي اينكه 3500 تومان ناقابل رو در شكم دل آواز هدر كنم اين آلبوم رو بخرم. يعني اصلاً دلم نيومد 3500 تومان به آلبومي با گرافيك چندش آوار بدم.
اگرچه با آلبوم قبلي بنيامين ارتباط برقرار نكرده بودم و كلاً من رو چه به موسيقي پاپ داخل، از اين اين آلبوم حسابي لذت بردم. مشخص بود تيم حرفه اي پشت كار بودند. گرافيك كار باز هم خوب نبود، نه به بدي آلبوم اه بازم…، اما طرح جلد افتضاح.
2- كتاب پرفروش كافه پيانو رو خوندم. به نظر من كتاب، داستان و تفكرات مسخره اي داشت. هنوز تصميم نگرفتم كه واژه مبتذل رو براش به كار ببرم يا نه. به نظر من اين كتاب هيچي نبود. فقط گفتم كه اعلام كرده باشم! در ضمن حال خواننده بد مي شه وقتي بالاي هر صفحه اسم كتاب و نويسنده به خوردش داده مي شه. آقايان و خانم هاي ناشر! كمي ملاحظه!
3- به سلامتي اخراجي هاي دو به فروش ميلياردي خودش داره ادامه مي ده. نكته اي به نظرم رسيد كه آقاي ده نمكي و مخالفان بايد به ياد داشته باشند تا زيادي مغرور نشن و يا زيادي گلو پاره نكنن.( هرچي مي كشيم از اين كلمه زياديه!) با مقايسه جوامع در حال توسعه مثل ايران و تركيه، به نكات شگفت انگيزي پي مي بريم، نكاتي كه نشون مي ده خيلي از وقايع ضرورتي هست در اين مسير، كه حالا نمي دونم واقعاً به سمت توسعه هست، يا فقط مسيري هست كه باشه. درست يك ماه قبل از اكران اخراجي هاي دو، فيلمي كمدي در تركيه ركورد فروش رو با اختلاف زيادي شكست. از قضا، اين فيلم هم نسخه دوم از سري فيلم هاش، اتفاقاً با سناريويي بسيار ضعيف تر، اتفاقاً با كارگردان جوان و مغروري هست. با اين تفاوت كه فيلم تركي، بدون ستاره، براساس لودگي ها و شوخي هاي زير شكم و داخل شكمي يك شخصيت(كاراكتر) به اين فروش دست پيدا كرده، كه به نظر من مهم نيست.
4- اونقدر كه سريع اين يادداشت رو نوشتم، تو عمرم سريع صحبت نكرده بودم.
- اه بازم بارون گرفت، كنايه اي هست به تمام كليشه ها، ماه، بارون، كوچه و… كه از حد تكرار گذشتن و به درجه ملال رسيدند، لطفاً كمي نوآوري!
پرده افتاد
خب، یک روز گذشت، احساسات ما هم فروکش کرد، کمی فکر، کمی تعقل حق رو به خاتمی میداد. ای کاش از اول نمیآمد، ما که گفتیم. ولی خواستیم حالا که آمده بماند. آمدن و رفتن خاتمی هزینه زیادی داشت، اما با این کار خیلی از پردهها رو پایین کشید.
از امروز راهبرد خیلیها تغییر خواهد کرد. خیلیها به موسوی رای نخواهند داد، به همان دلیل موجهی که خاتمی کنار کشید. خیلیها هم که به تفکر و سابقه موسوی رای نخواهند داد. اما با پیروزی جناب موسوی هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. در چنین شرایطی، که خاتمی را وادار به کنار کشیدن کرد، راهبرد خاتمی به دور باطل منجر خواهد شد.
از این عنوان خیلی خوشم آمد: تاریخ شرمنده شد.
آخرین یادداشت سیاسی این وبلاگ تا اطلاع ثانوی.


